«اوهام سبز» و شانس از دست رفته جمهوری اسلامی

این نوشته را طی چند روز گذشته در تعداد زیادی از وبلاگ ها و سایت های جماعنت موسوم به سبز دیدم. با جدیت معتقدم که رواج چنین یاوه هایی در میان مخالفین نظام اسلامی موجب قوت قلب و دلگرمی است. اول شما هم نگاهی به این جملات داشته باشید تا منظورم را به تفصیل بیان کنم:
در شيراز موتور سواران بسيجي دختران را از روسري و موهايشان مي گرفتند و به زور سوار بر ترك موتورها كرده و از دسترس ساير تظاهركنندگان يا خانواده دور مي كردند. در تهران و برخي شهرهاي ديگر مثل شيراز و اصفهان و مشهد، نيروهاي سركوب براي دريافت بيشترين "دستمزد"ي كه گفته مي شود براي دستگيري هر "اغتشاشگر" به بسيجيان و مأموران سركوبگر داده مي شود، بيشترين "شكار انساني" خود را روي دختران و زنان متمركز كرده و بدليل كثرت شمار آنها، تعداد بسياري از زنان و دختران به زندانهاي خارج از تهران منتقل شده اند. بر اساس اخبار براي حضور نيروهاي بسيج در "صحنه انقلاب!" در ۱۳ آبان از ۲۰۰ تا ۶۰۰ هزار تومان دستمزد داده شده و براي دستگيري هر يك از اغتشاشگران، تا سيصد هزار تومان پاداش به آنها داده شده است. همين امر "شكار انساني" دختران جوان را براي بسيجيان "سودآور" كرده بود و باعث دستگيري هاي گسترده دختران و زنان و حتي نگهداري شماري از آنها در پاركينگ منازل بسيجيان و پاسداران شده است.
واما بعد:
با ظهور پدیده ای به نام «جنبش سبز» در عرصه سیاسی کشور ، اینجانی به یقین رسیدم که سرانجام پس از سی سال ، انقلاب اسلامی و نظام برآمده از آن ، به یک اپوزیسیون[منظور همان ضد انقلاب است] قابل اعتنا که هم سرش به تنش بیرزد و هم در شان این نظام سی ساله باشد دست پیدا کرده است. شخصا اعتقاد دارم که اپوزیسیون سنتی نظام جمهوری اسلامی[شامل سلطنت طلبان، گروهک های چپ گرا و منافقین و جریانات لیبرال-ملی گرا] موجودی عقل مانده است که در همان سال 59 دچار «سندرم توقف رشد» شد و امروز که جمهوری اسلامی جوانی رسید و سی ساله است ، جریان مخالفان سنتی آن در قامت کودکی یک ساله که هنوز باید پوشک ببندد و شیرخشک بخورد باقی مانده است. همیشه معتقد بودم که این اپوزیسیون در شان نظام جمهوری اسلامی نیست. اپوزیسیونی که مخالفان آن هنوز از ادبیات «یاوه باف» استفاده می کند و معتقدین به نظام جمهوری اسلامی را مشتی قاتل می دانند که زنان باردار را شکم می درند و کودکان شش ماهه را به سیخ می کشند و مردم را با وعده چلوکباب مجانی به نماز جمعه می برند و به هر رزمنده و پاسداری یک یخچل فریزر و تلویزیون رنگی می دهد یا از ترس نگرفتن کوپن ارزاق عمومی پای صندوق رای می روند یا به هرکدامشان یک عدد کلید بهشت می دهند و...
امروز هم که به سایت ها و رسانه های این جماعات رجوع کنید انبوهی از این خزعبلات را می بینید که به هیچ کاری نمی آید جز سرگرم کردن مشتی عقده ای که یا در لس آنجلس به حسرت «متل قو» و «خزرشهر» آواز «می خوام برم به تهرون» سر می دهند یا در ایران وقت و پول مفتشان را به تلفن زدن به شبکه های لس آنجلسی و فحش دادن به ریشو ها و التماس به رییس جمهور آمریکا برای حمله کردن به ایران می گذرانند. این جماعت فی نفسه هیچ خطری ندارند و اگر خانم و نجسی و منقل و پارتی و گعده های مختلطشان به راه باشد مزاحمتی ایجاد نمی کنند.پر ادعا ترین دار و دسته اینان «سازمان منافقین» است که اتفاقا در به کارگیری تاکتیک نخ نمای «یاوه بافی» مهارت خاصی دارد و امروز حتی یک نفر در سراسر دنیا پیدا نمی شود که برای این نگون بخت ها تره خرد کند. به جرات و البته با کمال شرمندگی می توان ادعا کرد که هیچ نظام سیاسی ای در دنیا دارای چنین اپوزیسیون کم مایه و مبتذلی نیست.امروز در میان مدعیان سرکردگی جریان اپوزیسیون خارج نشین حتی یک چهره ی واجد «مشروعیت داخلی »دیده نمی شود. مشتی سیاستمدار ور شکسته ،چند گروهک ریز و درشت نظامی-سیاسی که همگی داغ خیانت و همکاری با دشمن را بر پیشانی دارند، گروهی روزنامه نگار سرخورده و قهرکرده ، خوانندگان و بازیگران بدنام و شهره به هرزگی (حتی در میان هوادارانشان) و پدیده های عجیب الخلقه و ترحم برانگیزی مانند فرشادامیرابراهیمی، مخملباف و باطبی تمام سرمایه اوپوزیسیون جمهوری اسلامی پس از سی سال تقلایی است که بیشتر به جان کندن شباهت دارد. طبیعی است که یک چنین مخالفانی در شان و قد و قواره نظام جمهوری اسلامی نیستند و اصولا مایه افت مرتبت و کلاس هم به شمار می روند. این جماعت هیچ شناختی از مسایل جاری در ایران و مناسبات رایج در این کشور ندارند و گویی در کره ای دیگر بسر می برند . به دنبال انتخابات دهم ریاست جمهوری و همزمان با سی سالگی انقلاب اسلامی، جریان موسوم به اصلاح طلب رسما از «فاز منتقد» به «فاز مخالفت بنیادی با اصل نظام» وارد شد و توانست رقبای سیاسی خود نگران کند. بیشترین مایه نگرانی از «اپوزیسیون جدید» به حضور چهره های شاخص برآمده از انقلاب و حتی تعداد قابل توجهی از مردمی که ظاهری منتسب به نظام داشتند[زنان چادری و مردان با محاسن] بر می گشت. بنا بر ادعای رهبران این به اصطلاح جنبش سبز ، بدنه جریان مذکور از فرزندان همین انقلاب بوده و نقاط قوت و ضعف آن را به خوبی می شناسند. بااین حساب انتظار می رفت که فعالین این «اپوزیسون جدید» گرفتار«تبلیغاتی بند تنبانی» و «شایعات پای منقلی» نشوند. اما نگاهی کوتاه به آن چه در رسانه های مدافع «اپوزیسیون سبز » ، خصوصا پس از روز 13 آبان (که شکست سختی برای این جریان به شمار میرود) به خوبی نشان می دهد که ظاهرا پدیده ای که به نام «سندرم توقف رشد» می شناختیم واگیر داشته و به «اپوزیسیون سبز » هم سرایت کرده است. نمونه از این دست «شایعات پای منقلی»را در ابتدای همین مطلب آوردم. خالق چنین بافته هایی یا می پندارد که ایران به «شهرک غرب» و «شمال تهران» محدود می شود یا اعتقادی به نفوذ در میان توده های مردم ایران را ندارد. ادعای پول گرفتن بسیجیان برای ضرب و شتم جماعت سبز به قدری با فضای حاکم در ایران سال 1388 بیگانه است که مرده را در گور به خنده می اندازد. خالقان این قبیل دعاوی دقیقا بر همان سبیل سلطنت طلبان و گروهک های بی خبر از جامعه ایرانی قدم برمی دارند.دروغ هایی که با متن زندگی مردم سر وکار دارند خیلی زود سکه دروغپردازان را از اعتبار می اندازد.جریانی که ادعا می کند واجد شرایط یک «جنبش» است باید به زوایای حیات مردم خود معرفت جامعی داشته باشد.بسیج یک تشکل خلق الساعه و بدون ریشه در میان توده مردم ایران نیست که جریانات آن برای مردم بیگانه باشد. چه بسیار طرفداران مهندس موسوی بودند که یا خود در بسیج فعالیت داشتند و یا برخی از خانواده آنان در بسیج شهری و دانشجویی عضویت داشتند. استفاده هوشمندانه اما ابزاری سران به اصطلاح«جنبش سبز» از اعضای خانواده های شهیدانی چون «همت» و «باکری» برای تضعیف رقبای سیاسی در نهایت تنها منجر به تولید چند شعار دم دستی شد که ایجاد یک مرزبندی جدید و مبهم میان «بسیجی واقعی» و «بسیجی غیرواقعی» را دنبال می کرد. این یعنی در نگاهی واقعگرایانه ، حقیقتی تحت عنوان «بسیج» در جامعه ایرانی دارای چنان ثبات و مقبولیتی است که نفی اصل آن غیرممکن می نماید. تلاش برای تخریب وجهه بسیج در میان توده مردم تنها زمانی می تواند نتیجه داشته باشد که مضحک و سخیف به نظر نیاید.این ادعا که بسیجیان با گرفتن پول به شکار زنان و دختران سبز می پردازند و آن ها را در پارکینگ خانه هایشان زندانی می کنند،قطعا برای لس آنجلس نشینان قابل قبول است اما در ایران و خصوصا خارج از تهران، مایه خنده مرغ پخته است و البته اوهام شمال تهرانی ها را غلیظ ترمی کند. بزرگ ترین ویژگی ورود به چنین فضایی برای جماعت سبز ، از خاصیت انداختن آن است. سر دادن شعار « نه غزه، نه لبنان» در روز قدس طلیعه چنین سقوط آزادی بود و ادعای «پول دادن به بسیجیان برای شکار سبزها » را می توان جواز دفن «اپوزیسیون جدید » به شمار آورد.
درست به همین دلایل است که در ابتدای این نوشته عرض کردم مشاهده چنین مطالبی باعث دلگرمی است زیرا نشان می دهد هیچ خطر جدی و نگران کننده ای جمهوری اسلامی را تهدید نمی کند. دشمنان این نظام هنوز در خیالبافی سیر می کنند و هیچ تلاشی برای شناخت حقیقت این نظام از خود نشان نمی دهند و مخالفان جدید هم در همان باتلاقی افتاده اند که سلطنت طلبان و گروهک ها افتادند و به جای رشد و بلوغ سیاسی و اجتماعی ، هنوز در بند پوشک و شیر خشکشان هستند. چنین اپوزیسونی نه تنها آبی را در داخل کشور گرم نمی کند بلکه دشمنان خارجی را هم در ارزیابی صحیح از وقایع ایران ، به اشتباهات هولناک می اندازد ، یعنی همان بلایی که اپوزیسیون سنتی بر سر دشمنان خارجی جمهوری اسلامی آورد( و البته از این بابت شایسته تقدیر هستند).
در آخر هم باید اظهار تاسف کنم که بهترین شانس جمهوری اسلامی برای دستیابی به اپوزیسیون همشان خود ، از دست رفت و باید در انتظار فرصت های تاریخی دیگر بماند.
«سبزی خوردن» ها ! بشتابید! بشتابید!
آقایان و خانم های «سبزی خوردن» !
تا «16 آذر » ، یک ماه و سه روز وقت دارید که خودتان را با تبلیغات اینترنتی و ماهواره ای خفه کنید تا یک بار دیگر اسباب «پوزخنده تاریخ» را فراهم نمایید.

حضرات «سبز لجنی» !
تا «16 آذر » ، یک ماه و سه روز وقت دارید که بیانیه شماره 15 تا هزار صادر کنید و برای عالم و آدم شاخ و شانه بکشید تا یک بار دیگر اسباب «تحمیق سیاسی» آن طرف آبی ها را فراهم کنید.
موج سبز میلیونی شما در 13خرداد 1388 لرزه بر اندام همه انقلابیون و اصولگرایان افکند. با تکرار حماسه ی سبز خودتان در « 16 آذر » نهضت سبزی فروشی را بار دیگر احیا کنید.
شما را به خدا به ما رحم کنید. ما بدجوری از شما می گرخیم!!!
خط این است که مرگ بر آمریکا فراموش بشود
در این چند رور باقی مانده به 13 آبان ، در وبلاگ بر و بچه های اهل دل ، جمله ای از امام نقل شده در رابطه با جنگ با تفاله های آمریکا. بنده با مراجعه به صحیفه نور ، اصل جمله را پیدا کردم و متوجه شدم دوستان برای رعایت تلخیص ، نکات مهمی از جمله های امام را حذف کرده اند که البته آسیبی به فحوای کلام آن شمشیر خدا وارد نکرده است اما برای اطلاع دوستان متن کامل این چند جمله را درج می کنم:

نایب الامام «روح الله المصطفوی الخمینی» فرموده اند:
نبايد ما فراموش كنيم كه در جنگ با امريكا هستيم. ما در جنگ با امريكا و تفالههاى امريكا [هستيم]، اين تفالههايى كه قالب زدند خودشان را و ما غفلت كرديم، الآن هم هستند. بايد هر يك از اينها را شناسايى كنيد و به دادگاهها معرفى كنيد، ننشينيد كه باز يك جايى را آتش بزنند. اينها مىخواهند خرابى كنند كار ندارند به اين كه كى كشته بشود و كى از بين برود، دشمنى خصوصى هم با هيچ كدام ندارند. خوب، هفتاد و چند نفر از بهترين جوانان ما را كه از بين بردند، اينها با افرادشان يك آشنايى نداشتند، نمىشناختند، امّا مىخواستند يك شلوغى بشود، يك انفجارى حاصل بشود و مردم از صحنه بيرون بروند و ديدند كه خير، عكس شد مطلب مردم. اين شهادت اسباب اين شد كه همه با هم منسجم بشوند. اين اسباب اين شد كه مشت اين ادعاكنها كه ما براى آزادى و براى كذا مىخواهيم زحمت بكشيم و بايد اين ملت آزاد باشد و كذا، مشت اينها باز شد كه اينها از چه سنخ آزادى مىخواهند؛ آزادى انفجار! آزادى انفجار اينها مىخواهند. اينها مىخواستند كه اين منافقين هم آزاد بيايند توى مردم و بعد از يك سال ديگر بسيارى از جوانهاى ما را منحرف كنند آزادانه و بسيارى از كارهايى كه مىخواهند مخفيانه انجام بدهند، آزادانه انجام بدهند، براى اينكه، آزادى است! بيجهت نيست كه در آن نطقهاى با اجتماع زياد روز عاشورا سوت مىزنند و كف مىزنند. امام مظلوم ما به شهادت رسيده، روز شهادت امام مظلوم ما، پاى نطق و سخنرانى يك نفر آدمى كه با آنها دوست است كف مىزنند و سوت مىكشند و امريكا را از ياد مىبرند. خط اين بود كه اصلًا امريكا منسى بشود. يك دسته شوروى را طرح مىكردند تا امريكا منسى بشود، يك دسته «اللَّه اكبر» را كنار مىگذاشتند، سوت مىزدند و كف مىزدند آن هم روز عاشورا.خط اين بود كه اين قضيه مرگ بر امريكا منسى بشود.
و لهذا، ديديد كه آن روزى كه اين جوانهاى بيدار عزيزما اين لانه جاسوسى را گرفتند، اين شياطين به دست و پا افتادند. يكى گفت كه اينها خط شيطان هستند و دنبال اين كردند كه ما الآن اسير امريكا هستيم، نه اينكه نمىفهميدند كه نه، اسير امريكا نيستيم، مىخواستند كه ما را از استقلال بيرون بياورند و به دامن امريكا بيندازند و قضيه گرفتن اين محل جاسوسخانه ناگوار بود براى آنها، براى اينكه پروندههاى اينها هم ظاهر مىشد، پيدا مىشد اين پروندهها. اين همه كوشش براى اينكه، اينها را رها كنيد بروند، ما در گرو امريكا هستيم، اينها را بگذاريد بروند. اين جوانهاى عزيز ما كه مىگفتند ما در خط اسلام هستيم، مىگفتند به آنها كه شما در خط شيطان هستيد، خوف اين بود كه اين پروندهها ظاهر بشود و اين چهرههايى كه قالب زدند خودشان را، اين چهرهها معلوم بشود كه چه جور اشخاصى بودند.

پنجشنبه شب 23/7/1388 هنگامي كه "علي اكبر محتشمي پور " رئيس كميته صيانت آراء مير حسين موسوي و از سران آشوبهاي بعد از انتخابات رياست جمهوري، جهت شركت در كنفرانس سازمانهاي مردم نهاد حامي فلسطين كه در سوريه برگزار ميشد، به دمشق آمده بود، در حرم حضرت زينب (س) مورد سوال دو خبرنگار ايراني قرار گرفت. محتشميپور كه شديدا تلاش داشت مردم او را نشناسند و به همين خاطر در صحن حرم، عمامه را از سرش بر مي داشت، با روبه رو شدن با خبرنگاران ايراني، عصباني شد و از پاسخ دادن به سوالات آنان كه در كمال تعجب مي ديدند حامي شعار صهيونيستي "نه غزه، نه لبنان " حاميان موسوي، به عنوان رئيس جمعيت حاميان فلسطين به دمشق آمده است، طفره رفت.
محتشميپور در حالي كه شديدا عصبي شده بود، سعي داشت با متبسم نشان دادن چهره، خود را خون سرد نشان دهد كه اين شگرد با تلاش او براي قاپيدن ضبط خبرنگار، خنثي شد.متن كامل گفت وگو با علي اكبر محتشميپور:
ناز نفست جناب «قزوه»
جوحی به حج واجب ماه رجب رسید همراه شیخنا که به درک رطب رسید
می خواست تا شراب طهوری دهد به ما
جوشید آنقدر که به آب عنب رسید
صبحی به منبر آمد و فرمود باک نیست
گر واجبات رفت به ما مستحب رسید
از نو صلا زدند که ما را وجب کنند
از رأیها به شیخ همان یک وجب رسید
مشت و وجب برای همین آفریده شد
بی آنکه انتخاب شود منتخب رسید!
جمعی وضو نکرده دویدند در صفوف
آخر نماز جمعه نخواندند و شب رسید
صفین و نهروان و جمل نوش جانشان
این کوفیان که مِهر علی شان به سب رسید
هر کس که دم زد از ادب مرد، حرف بود
هر کس که فحش داد به فیض ادب رسید
بعد از سه ماه شعبده رنگ و ننگ و زنگ
آیینه شکسته شان از حلب رسید
شکر خدا که عابد و زاهد به هم شدند
این از جلو در آمد و آن از عقب رسید
دنبال کرسی اند بر این سنگ آسیا
دندان کرم خورده شان تا عصب رسید
با غرب و شرق مسخره بازان یکی شدند
نوبت به ریشخند سران عرب رسید
گوساله های سامری از طور آمدند
با سبز اشتری که بر آن بولهب رسید
چیزی نبود حاصل شان
جز مشت ریسمان که به کام حطب رسید
خاموشی ام مبین که در این آتش نفاق
روحم به چشم آمد و جانم به لب رسید
سروده: علی رضا قزوه
تنها یک شاعر می تواند این گونه زیبا به توصیف یک موقعیت بپردازد.
فتبارک الله برادر
«کرکس» نشد «طوطی» اگر پرهای خود رنگی کند
راهی ندارد این «دغل» در حلقه ی «طاووس»ها
ای «سبز» من «قدیس» من ، زیباترین تندیس من
وا می کنم روزی تو را از دست «بی ناموسها»
آن چه مشاهده مي كنيد، صفحه اول روزنامه اسراييلي هاآرتص مورخه 21ژوئن2009(31خرداد 1388) مي باشد.
اين روزنامه، قديمي ترين جريده اسراييلي است كه از سال 1919 در فلسطين منتشر مي شود. گرچه اين روزنامه متعلق به خانواده «شوكن»(فرزندان يهودي آلماني تبار«سلمان شوكن») مي باشد اما پس از تشكيل دولت مجعول يهودي از در اراضي فلسطيني، وزارت جنگ اسراييل اصلي ترين سهامدار آن مي باشد، به گونه اي كه آن را ارگان وزارت جنگ دولت يهودي به شمار مي آورند.
اين روزنامه به دو زبان انگليسي و عبري منتشر مي شود و گرچه نسبت به ساير رقباي مطبوعاتي اش تيراژ قابل توجهي ندارد اما به دليل موقعيت خاص آن ، به عنوان سخنگوي دولت اسراييل مورد توجه جدي قرار دارد.
اين روزنامه از ابتداي ناآرامي هاي تهران، پوشش خبري خاصي را به اين وقايع مي داد و معمولا تيتر اولش را به اين جريانات اختصاص داده است.
تيتر اول اين شماره روزنامه هاآرتص هم خواندني است.


![]()