تبليغاتX
خط شکن
نوشته های یک بسیجی که مرید امام خمینی است
اين هم از سيرك سبز 16 آذر

16 آذر 1388 هم آمد و يك بار ديگر ما شاهد طوفان سبز بوديم و ...طوفان چيه؟؟؟ بگو گردباد!!!
اما جماعت سبزي خوردن!
موج سبز میلیونی شما يك بار ديگر لرزه بر اندام همه انقلابیون و اصولگرایان افکند.حقيقتا كه با تکرار حماسه ی سبز خودتان در « 16 آذر » نهضت سبزی فروشی را بار دیگر احیا کرديد. دست مريزاد!!!
 
جماعت سبزي خوردن! اصلا به روي خودتان هم نياوريد. خجالت هم نكشيد. اسباب «پوزخنده تاریخ» را فراهم كردن هم براي خودش كاري است. خوش باشيد...هم محرم در راه است ، هم 22 بهمن. بشتابيد كه تاريخ در انتظار شماست.
اين هم يك طرح ويژه براي «سبزي خوردن ها» تا در طوفان هاي بعدي خودشان ، بعد ازحماسه ي  پاره كردن عكس امام خميني ، سر دست بگيريد و شعار بدهيد:


رهبر جنبش سبزي خوردن ، «مير مسعود موسوي»(روي عكس كليك كنيد)
واين هم تصويري استثنايي از رهبر طوفان سبز در دانشگاه امير كبير ، «سركار خانم مجيد توكلي» كه با همين سر و وضع اسلامي و محجوب قصد داشته از دانشگاه خارج شود و همين طور الكي از طرف نيروهاي امنيتي دستگير شد. خدا وكيلي حجابشون هيچ اشكالي نداشته و بي خوي به ايشان گير داده اند.


رهبر جنبش سبزي خوردن در دانشگاه اميركبير، «سركار خانم مجيد توكلي»(روي عكس كليك كنيد)

خب! مبارك باشد! چقدر هم برازنده ي جنبش هستند!!
دوستان سبزي خوردن! از اين كه به ما رحم كرديد و به جاي حضور ميليوني در خيابان ها ، تنها چندصدنفر را به نماينگي از خودتان به ميدان فرستاديد متشكريم!!
 
شما را به خدا باز هم به ما رحم کنید. ما بدجوری از شما می گرخیم!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 3:7  توسط حميدرضا زين الدين  | 

به خاطر این ده هزار روز ،

هرچه فریاد دارید بر سر «سید حسین موسوی» بکشید

دهم آذر 1388 برابر است با ده هزارمین روز ربایش «حاج احمد متوسلیان» و سه ایرانی دیگری که همراهش بودند: آقایان «محسن موسوی» ، «تقی رستگار مقدم» ، «کاظم اخوان».  بنده این عزیزان را در دوران جنگ و قبل از آن زیارت نکرده ام و به همین دلیل قصد ندام از خصوصیات آن ها یا مجاهداتشان بنویسم اما به دلیل توفیقی که خدا عنایت فرموده و پیوندی که با جنگ و جهاد و بر و بچه های این وادی داشته و دارم  علاقه ام به حاج احمد متوسلیان زیاد است و به واسطه همین دلبستگی ، پیگیر مسائل مربوط به سرنوشت این 4 نفر هستم و امیدوارم هرچه زودتر در فرودگاه امام خمینی به استقبال آنان برویم(البته از مهرآباد هم باشد قبول است).

به هر حال ده هزار روز زمان کمی نیست و همه غالبا می دانید که اطلاعاتی که امروز درباره آخر و عاقبت 4 دیپلمات ایرانی وجود دارد ، بیشتر از ده هزار روز پیش نیست.در جریان همین تبادل اسرایی که اخیرا بین حزب الله و رژیم صهیونیستی انجام گرفت هم از طرف حزب الله خیلی تلاش شد که گرهی از معما باز شود اما نشد. غرض این که امروز در مشت ما چیزی جز باد نیست اما یک نفر در سراسر کره خاکی وجود دارد که شامل این «ما» نمی شود. این یک نفر که موفق شده است طی ده هزار روز گذشته همواره خودش را در سایه نگهدارد و دم به تله ندهد کسی نیست جز شاه کلید اصلی پرونده 4 دیپلمات ، آقای «سیدحسین موسوی» .

این عکس استثنایی متعلق به آقای سیدحسین موسوی است که 3-4 سال پیش گرفته شده. این که آن موقع  چرا ایشان ناپرهیزی کرده و بعد از سال ها این طور علنی مقابل دوربین رسانه ها نشسته اند معلوم نیست.

این جناب که امروز دیپلماتی بازنشسته است حدود بیست سال مسئول مستقیم پرونده 4 دیپلمات ایرانی بود و جالب این جاست که حتی یک بار دیده نشد که در انظار عمومی ظاهر شود و یک کلمه حرف حساب درباره مسائل مربوط به این پرونده تحویل مردم بدهد. آقای موسوی تا امروز حتی یک برگ از نتایج پیگیری های بیست ساله خود را به بنی بشری ارائه نداده و مدعی است که اسناد و مدارک او محرمانه و به کلی سری است. جای پای این جناب موسوی در جای جای پرونده چهاردیپلمات دیده می شود اما این هم را هم باید گفت که هر جا این آقا جای پا ثبت کرده ، بر ابهام و مشکلات پرونده اضافه شده است. ایشان در طول جیمزباندبازی های خودش ، بار ها مسائل نادرستی را از طریق خانواده برادرش ، به خورد رسانه های عمومی  داده که شخصا شاهد نمونه های متعدد آن بوده ام.

هر سال در سالگرد ربوده شدن 4 دیپلمات ایرانی ، جناب رائد موسوی(پسر آقای محسن موسوی . برادرزاده همین سید حسین) بر صفحه تلویزیون ظاهر می شد و ادعا می کرد که دلایل غیر قابل انکاری مبنی بر زنده بودن پدرش و دیگران به دست آمده است. قضیه آستر کتی که سید محسن موسوی روی آن نوشته است « ما زنده ایم» و زندانی آزاد شده از زندان «عتلیت» که 4 دیپلمات ما را زنده دیده است را با گوش ها و چشم های خودم از سیمای جمهموری اسلامی دیدم و شنیدم. اما جالب این که نه کسی تا به حال این آستر کت را دیده و نه کسی این زندانی آزاد شده را رویت کرده است و بی شک همه این موارد بازی های جناب «سید حسین موسوی» بوده است تا بتواند اهداف خودش را دنبال کند. اگر بپرسید چه اهدافی ، خواهم گفت که نظراتی شخصی دارم که لازم نمی بینم این جا بیانش کنم اما هر آدم صاحب نظری که به کل ماجرا مروری داشته باشد یقین حاصل می کند که «آقای سیدحسین» موسوی قطعا از رازآلود نگه داشتن پرونده 4 دیپلمات به صورت جدی منتفع می شده و حتی امروز هم به خاطر خارج شدن مسیر پرونده از کنترل خود به شدت گلایه دارد. جالب این که مسئولین فعلی پرونده 4 دیپلمات می گویند آقای «سید حسین موسوی» به هیچ وجه آن ها را در جریان مسیر طی شده در این ماجرا در دوران مسئولیت خودش قرار نداده و هنوز هم پرونده این 4 نفر به خاطر اعمال نفوذ های ایشان ، دچار رکود است و پیشرفتی ندارد.(البته صحبت نگارنده با مسئولین بعدی پرونده به چند سال قبل برمی گردد). برای من سوال است که چرا شخص جناب «رائد موسوی» فرزند «سید محسن موسوی» که ظاهرا بیش از دیگران پیگیر سرنوشت پدر خود می باشد حتی یک بار درباره عملکرد عموی خودش توضیحی نداده است.

بالاخره این که ، بنده با اطلاع و تحقیق عرض می کنم «سید حسین موسوی» واجد دست اول ترین اطلاعات و اخبار درباره سرنوشت 4 دیپلمات ایرانی ربوده شده در لبنان می باشد اما هنوز حتی 5 خط یا 5 جمله به دردبخور درباره این پرونده ارائه نداده است. طبق اخبار موثقی که به دست آورده ام ، این جناب رسما ادعا می کند که به هیچ مقامی پاسخگو نیستم و حتی رییس جمهور هم در جایگاهی نیست که من توضیحی به او بدهم.ظاهرا «سید حسین موسوی» در دستگاه های امنیتی جهنی هم پرونده های پرابهام و دردسرسازی دارد که بعضی گمان دارند ایشان از پرونده 4 دیپلمات برای مصونیت خود استفاده می نماید. این آقا به شدت اهل پنهانگاری و فرار از انظار عمومی است و همین بسیار سوال برانگیز است.یک دیپلمات معمولی چرا باید این میزان مخفی کاری کند؟

و اما مخلص کلام:

هر کس و هر مقامی در این کشور ، اگر واقعا به سرنوشت 4 دیپلمات ایرانی علاقمند است و دنبال خبر موثقی از حاج احمد متوسلیان و همراهانش می گردد ، باید یقه آقای سید حسین موسوی را بگیرد.

هر کس و هر مقامی در این کشور ، اگر بابت ده هزار روز بی خبری از 4 فرزند رشید ایران اسلامی خشمگین است |، باید هرچه فریاد دارد بر سر سید حسین موسوی بکشد...البته اگر او را پیدا کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:49  توسط حميدرضا زين الدين  | 

من «میرحسین» را دوست داشتم...

من امروز همانقدر از میرحسین موسوی متنفرم که روزگاری دوستش داشتم.این روزگار زیاد دور هم نیست. کمی بیش از شش ماه پیش.

خدا می داند که من میرحسین موسوی را دوست داشتم.

قطعا عاشقان تازه به دوران رسیده میرحسین باور نخواهند کرد( و اهمیتی هم ندارد) اما در اوایل کار تردید جدی داشتم که تصمیم خود را عوض کرده و به این مرد رای بدهم. قطعا پیروان نوظهور موسوی جز فحش و اهانت و ناسزا جوابی برای این چند خط که از سر درد نوشتم نخواهند داشت. اما چه باک ... من میر حسین موسوی را دوست داشتم و سال ها در انتظار روزی بودم که او بار دیگر پای به میدان سیاسی این سرزمین بگذارد و من به نام نامی الله ، نام او را بر تعرفه رای گیری بنویسم و ...خدا می داند که من باور نمی کردم او در چنین مقطعی تحت تاثیر القائات دشمنان و بدخواهان کهنه کارش وارد مبارزات سیاسی شده و تن به رقابت های انتخاباتی بدهد. همان هایی که تا دیروز او را «عتیقه ای بجامانده از دهه شصت» می دانستند.

خدا می داند که من باور داشتم او سرباز بی ادعا و بی هیاهوی انقلاب اسلامی است.

روزگاری بسیجیان ، نام میر حسین را در قنوت نماز شب های خود از قلم نمی انداختند.

من تا 20 اسفند ماه 1387 که میر حسین موسوی رسما برای انتخابات ریاست جمهوری اعلام کاندیداتوری کرد از علاقمندان او بودم و ایمان داشتم که او ذخیره ای است برای آینده ی انقلاب.

من میر حسین موسوی را دوست داشتم چون این جمله متعلق به اوست: «...اينجانب عزت و مصلحت را در تبعيت از مقام معظم رهبرى مى‏دانم...»

من میر حسین موسوی را دوست داشتم چون این جمله هم نوشته اوست:« در هر حال مطيع امر رهبرى به عنوان يك مريد و مقلد بوده و هستم...»

من میر حسین موسوی را دوست داشتم چون او را «از جمله جدی ترین و عمیق ترین مدافعان و مروجان «ولایت فقیه» می دانستم»

من میر حسین موسوی را دوست داشتم چون او «عشق همه برو بچه های جبهه و جنگ بود»

من میر حسین موسوی را دوست داشتم چون او را «نخست وزیر پابرهنه ها و مستضعفین بود»

من میر حسین موسوی را دوست داشتم چون او «مبارزه با كفر و ظلم و شرك و بت پرستى را راه خود می دانست»

من میر حسین موسوی را دوست داشتم چون او « لباس بسیجی می پوشید و با پیشانی بند سرخ در میان امت حزب الله حاظر می شد»

من میر حسین موسوی را دوست داشتم چون او «پرچمدار مبارزه با اسراییل و آمریکا بود»

من میر حسین موسوی را دوست داشتم چون سال ها سکوت او را به معنی مخافتش با اشرافیت هاشمی و لاقیدی خاتمی می دانستم

من میر حسین موسوی را دوست داشتم چون او را« همراه و همرزم پابرهنه‏ هاى مغضوب ديكتاتورها می دانستم»

من میرحسین موسوی را دوست داشتم چون فکر می کردم «چهارچوب دوستى او با دیگران در درستى راه آنان نهفته است»

من میرحسین موسوی را دوست داشتم چون فکر می کردم « او دفاع از اسلام و حزب اللَّه اصل خدشه ناپذير سياست جمهورى اسلامى می داند»

من میرحسین موسوی را دوست داشتم چون فکر می کردم « او تمام عشقش به خدا است نه به تاريخ»

من میرحسین موسوی را دوست داشتم چون فکر می کردم« او ایمان دارد ، كسانى كه از منافقين و ليبرالها دفاع مى‏كنند، پيش ملت عزيز و شهيد داده ما راهى ندارند»

من میرحسین موسوی را دوست داشتم چون فکر می کردم « او دشمن سرسخت كسانى است كه پرونده‏هاى همكارى آنان با امريكا از لانه جاسوسى بيرون آمد »

من میرحسین موسوی را دوست داشتم چون فکر می کردم او «شعار «نه شرقى و نه غربى» را، شعار اصولى انقلاب اسلامى در جهان گرسنگان و مستضعفين می داند و ذره‏اى هم از اين سياست عدول نخواهد کرد»

اما امروز...

به چشم خود می بینم که میر حسین موسوی عزت و مصلحت را در تبعيت از تشخیص و صلاحدید خود می داند نه مقام معظم رهبری.

به چشم خود می بینم که میر حسین موسوی در هر حال مطيع امر هر کس باشد ، مطیع امر رهبری نیست و اگر مرید و مقلد حضرات منتظری و صانعی نباشد ( که حالا حقیقتا تردید دارم) مرید و مقلد رهبرى هم نیست. او امروز به منتظری نامه می نویسد و به او اظهار ارادت می کند و از کسی را که امام امت به سبب او از خداوند طلب مرگ کرد «راهنمایی» می خواهد.

امروز من یقین دارم که میر حسین موسوی  اگر صراحتا بر ولایت فقیه نمی تازد تنها به این سبب است که می پندارد در میان باورمندان به ولایت فقیه پایگاهی دارد و مایا نیست که آن را از دست بدهد. او در تمام ماه های بعد از انتخابات ، در تمام بیانیه ها و مصاحبه های خود حتی کلمه ای به صراحت له یا علیه «ولایت فقیه» نگفته و ننوشته است که به خدا اگر یک بار به ادب و تواضع چنین می کرد بسیاری چون من و امثال من را در درستی انتخابمان به تردید وا می داشت.

امروز من به چشم خود می بینم که مرفهین و بی دردان زیر علم موسوی سینه می زنند و نه «پابرهنه ها و مستضعفین».

هرچه مفسد اقتصادی و منحرف سیاسی و خرپول و سرمایه دار بی درد که می شناسم خود را از اردوی میر حسین می داند و دردناک تر از که او هیچ تلاشی برای نفی این نسبت و ارتباط نمی کند.جمع کثیری از عیاشان و بی دینان و بی اخلاقان می شناسم که دهانشان کف کرد از فریاد «درور بر میر حسین» . عجیب این که اینان تا شش ماه پیش یا به نخست وزیر امام فحش می دادند یا او را  دربان شهر فراموش شده گان می دانستند.

تمام بیانیه های میرحسین موسوی را با دقت و حرص خوانده ام به این امید که در آن ها روزنه امیدی برای این عشق دوران جوانی ام بیابم اما حتی کلمه ای که تلویحا حکایت از «مبارزه با كفر و ظلم و شرك و بت پرستى » کند نیافتم. 

هر چه را که میر حسین موسوی از سه ماه پیش از انتخابات تا امروز گفته و بود و نوشته بود ، کلمه به کلمه ، بار ها مرور کردم تا نشانی هر چند کوچک و رمزآلود بیابم که نشانی از « اعلام دشمنی و مبارزه با اسراییل و آمریکا » داشته باشد اما جز هیچ به کفم نیامد. حتی در روز قدس و بینیه های قبل و بعد از این روز ، موسوی کلمه ای که از آن بوی دشمنی با اسراییل به مشام برسد نگفت و ننوشت.این ها پیش کش. با دفاع رادیو اسراییل و روزنامه وزارت دفاع اسراییل از میرحسین چه کنم؟؟

امروز این سوال چون خوره ای به جانم افتاده است که چرا موسوی خود را برای خاتمی و هاشمی خرج می کند؟ او که استعفایش در دوران حیات امام امت عمدتا اعتراضی بود به عملکرد هاشمی رفسنجانی ، او که با اکثر سیاست های دوران سازندگی مخالف بود ، او که در ایام حکومت خاتمی هیچ مسئولیتی را بر عهده نگرفت و حتی به سبب یک سخنرانی کوچک در آن دوران ، از سوی نزدیک ترین یاران  خاتمی مورد شدید ترین هجمات و توهین ها قرار گرفت ، امروز با چه استدلالی به همرزم هاشمی و خاتمی بدل شده است. به همین دلیل است که معتقدم دیگر چهارچوب دوستى او با دیگران در «درستى راه آنان» نهفته نیست بلکه امروز برای ایشان این چهارچوب در نفرت از رقیب سیاسی و معادلات حقیر قدرت نهفته است.

یک بار دیگر تاکید می کنم : من بارها تمام اسنادی را که میرحسیم موسوی از خود در پیشگاه تاریخ بجا گذاشته است بارها خوانده ام. اگر یک نفر با دلیل به من ثابت کند که در این اسناد بویی از « دفاع از اسلام و حزب اللَّه به عنوان اصل خدشه ناپذير سياست جمهورى اسلامى» به مشام می رسد ، سوگند می خورم که سرسخت ترین مدافع میرحسین موسوی باشم و تمام تبعاتش را بپذیرم.

حتی یک نفر از مدافعین و حامیان موسوی نیست که بتواند و یا حتی بخواهد ادعا کند که او « شعار «نه شرقى و نه غربى» را، شعار اصولى انقلاب اسلامى در جهان گرسنگان و مستضعفين می داند و ذره‏اى هم از اين سياست عدول نخواهد کرد» . به خدا اگر موسوی یک بار این جمله را از روی صحیفه امام در ملاء عام رو خوانی کند ، من تمام ادعا های خود را پس می گیرم.

به یقین روزگاری بود که میرحسین موسوی « ایمان داشت ، كسانى كه از منافقين و ليبرالها دفاع مى‏كنند، پيش ملت عزيز و شهيد داده ما راهى ندارند» اما امروز که تمام منافقین و لیبرال ها و « كسانى است كه پرونده‏هاى همكارى آنان با امريكا از لانه جاسوسى بيرون آمد» یک صدا مداح میرحسین موسوی شده اند چه باید کرد ؟؟؟

کاش موسوی می توانست ثابت کند که امروز هر چه می کند از تمام عشقش به خدا است نه به تاريخ .

امروز از آن میرحسین موسوی که من می شناختم و شیفته اش بودم چیزی نمانده جز «هیچ». آن سرباز ولایت فقیه و نخست وزیر حزب الله و... چه خاطرات شیرینی بود.

راستش من فی المجلس حرفم را پس می گیرم. من از میر حسین موسوی متنفر هم نیستم . او که برای عشق و ارادت من و امثال من ارزشی قائل نشد ، شایسته تنفر ما هم نیست.


دیدار ما با میرحسین موسوی به قیامت

جمله هایی که با رنگ قرمز مشخص شده اند به امام خمینی تعلق دارند



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 2:58  توسط حميدرضا زين الدين  | 


«اوهام سبز» و شانس از دست رفته جمهوری اسلامی

این نوشته را طی چند روز گذشته در تعداد زیادی از وبلاگ ها و سایت های جماعت موسوم به سبز دیدم. با جدیت معتقدم که رواج چنین یاوه هایی در میان مخالفین نظام اسلامی موجب قوت قلب و دلگرمی است. اول شما هم نگاهی به این جملات داشته باشید تا منظورم را به تفصیل بیان کنم:

در شيراز موتور سواران بسيجي دختران را از روسري و موهايشان مي گرفتند و به زور سوار بر ترك موتورها كرده و از دسترس ساير تظاهركنندگان يا خانواده دور مي كردند. در تهران و برخي شهرهاي ديگر مثل شيراز و اصفهان و مشهد، نيروهاي سركوب براي دريافت بيشترين "دستمزد"ي كه گفته مي شود براي دستگيري هر "اغتشاشگر" به بسيجيان و مأموران سركوبگر داده مي شود، بيشترين "شكار انساني" خود را روي دختران و زنان متمركز كرده و بدليل كثرت شمار آنها، تعداد بسياري از زنان و دختران به زندانهاي خارج از تهران منتقل شده اند. بر اساس اخبار براي حضور نيروهاي بسيج در "صحنه انقلاب!" در ۱۳ آبان از ۲۰۰ تا ۶۰۰ هزار تومان دستمزد داده شده و براي دستگيري هر يك از اغتشاشگران، تا سيصد هزار تومان پاداش به آنها داده شده است. همين امر "شكار انساني" دختران جوان را براي بسيجيان "سودآور" كرده بود و باعث دستگيري هاي گسترده دختران و زنان و حتي نگهداري شماري از آنها در پاركينگ منازل بسيجيان و پاسداران شده است.

واما بعد:

با ظهور پدیده ای به نام «جنبش سبز» در عرصه سیاسی کشور ، در ابتدا اینجانب به یقین رسیدم که سرانجام پس از سی سال ، انقلاب اسلامی و نظام برآمده از آن ، به یک اپوزیسیون[منظور همان ضد انقلاب است] قابل اعتنا که هم سرش به تنش بیرزد و هم در شان این نظام سی ساله باشد دست پیدا کرده است. شخصا اعتقاد دارم که اپوزیسیون سنتی نظام جمهوری اسلامی[شامل سلطنت طلبان، گروهک های چپ گرا و منافقین و جریانات لیبرال-ملی گرا] موجودی عقل مانده است که در همان سال 59 دچار «سندرم توقف رشد» شد و امروز که جمهوری اسلامی جوانی رسید و سی ساله است ، جریان مخالفان سنتی آن در قامت کودکی یک ساله که هنوز باید پوشک ببندد و شیرخشک بخورد باقی مانده است. همیشه معتقد بودم که این اپوزیسیون در شان نظام جمهوری اسلامی نیست. اپوزیسیونی که مخالفان آن هنوز از ادبیات «یاوه باف» استفاده می کند و معتقدین به نظام جمهوری اسلامی را مشتی قاتل می دانند که زنان باردار را شکم می درند و کودکان شش ماهه را به سیخ می کشند و مردم را با وعده چلوکباب مجانی به نماز جمعه می برند و به هر رزمنده و پاسداری یک یخچل فریزر و تلویزیون رنگی می دهد یا از ترس نگرفتن کوپن ارزاق عمومی پای صندوق رای می روند یا به هرکدامشان یک عدد کلید بهشت می دهند و...

امروز هم که به سایت ها و رسانه های این جماعات رجوع کنید انبوهی از این خزعبلات را می بینید که به هیچ کاری نمی آید جز سرگرم کردن مشتی عقده ای که یا در لس آنجلس به حسرت «متل قو» و «خزرشهر» آواز «می خوام برم به تهرون» سر می دهند یا در ایران وقت و پول مفتشان را به تلفن زدن به شبکه های لس آنجلسی و فحش دادن به ریشو ها و التماس به رییس جمهور آمریکا برای حمله کردن به ایران می گذرانند. این جماعت فی نفسه هیچ خطری ندارند و اگر خانم و نجسی و منقل و پارتی و گعده های مختلطشان به راه باشد مزاحمتی ایجاد نمی کنند.پر ادعا ترین دار و دسته اینان «سازمان منافقین» است که اتفاقا در به کارگیری تاکتیک نخ نمای «یاوه بافی» مهارت خاصی دارد و امروز حتی یک نفر در سراسر دنیا پیدا نمی شود که برای این نگون بخت ها تره خرد کند.   به جرات و البته با کمال شرمندگی می توان ادعا کرد که هیچ نظام سیاسی ای در دنیا دارای چنین اپوزیسیون کم مایه و مبتذلی نیست.امروز در میان مدعیان سرکردگی جریان اپوزیسیون خارج نشین حتی یک چهره ی واجد «مشروعیت داخلی »دیده نمی شود. مشتی سیاستمدار ور شکسته ،چند گروهک ریز و درشت نظامی-سیاسی که همگی داغ خیانت و همکاری با دشمن را بر پیشانی دارند، گروهی روزنامه نگار سرخورده و قهرکرده ، خوانندگان و بازیگران بدنام و شهره به هرزگی (حتی در میان هوادارانشان) و پدیده های عجیب الخلقه و ترحم برانگیزی مانند فرشادامیرابراهیمی، مخملباف و باطبی تمام سرمایه اوپوزیسیون جمهوری اسلامی پس از سی سال تقلایی است که بیشتر به جان کندن شباهت دارد.  طبیعی است که یک چنین مخالفانی در شان و قد و قواره نظام جمهوری اسلامی نیستند و اصولا مایه افت مرتبت و کلاس هم به شمار می روند. این جماعت هیچ شناختی از مسایل جاری در ایران و مناسبات رایج در این کشور ندارند و گویی در کره ای دیگر بسر می برند .                                                                     به دنبال انتخابات دهم ریاست جمهوری و همزمان با سی سالگی انقلاب اسلامی، جریان موسوم به اصلاح طلب رسما از «فاز منتقد» به «فاز مخالفت بنیادی با اصل نظام» وارد شد و توانست رقبای سیاسی خود نگران کند. بیشترین مایه نگرانی از «اپوزیسیون جدید» به حضور چهره های شاخص برآمده از انقلاب و حتی تعداد قابل توجهی از مردمی که ظاهری منتسب به نظام داشتند[زنان چادری و مردان با محاسن] بر می گشت. بنا بر ادعای رهبران این به اصطلاح جنبش سبز ، بدنه جریان مذکور از فرزندان همین انقلاب بوده و نقاط قوت و ضعف آن را به خوبی می شناسند. بااین حساب انتظار می رفت که  فعالین این «اپوزیسون جدید» گرفتار«تبلیغاتی بند تنبانی» و «شایعات پای منقلی» نشوند.                               اما نگاهی کوتاه به آن چه در رسانه های مدافع «اپوزیسیون سبز » ، خصوصا پس از روز 13 آبان (که شکست سختی برای این جریان به شمار میرود) به خوبی نشان می دهد که ظاهرا پدیده ای که به نام «سندرم توقف رشد» می شناختیم واگیر داشته و به «اپوزیسیون سبز » هم سرایت کرده است. نمونه از این دست «شایعات پای منقلی»را در ابتدای همین مطلب آوردم. خالق چنین بافته هایی یا می پندارد که ایران به «شهرک غرب» و «شمال تهران» محدود می شود یا اعتقادی به نفوذ در میان توده های مردم ایران را ندارد. ادعای پول گرفتن بسیجیان برای ضرب و شتم جماعت سبز به قدری با فضای حاکم در ایران سال 1388 بیگانه است که مرده را در گور به خنده می اندازد. خالقان این قبیل دعاوی دقیقا بر همان سبیل سلطنت طلبان و گروهک های بی خبر از جامعه ایرانی قدم برمی دارند.دروغ هایی که با متن زندگی مردم سر وکار دارند خیلی زود سکه دروغپردازان را از اعتبار می اندازد.جریانی که ادعا می کند واجد شرایط یک «جنبش» است باید به زوایای حیات مردم خود معرفت جامعی داشته باشد.بسیج یک تشکل خلق الساعه و بدون ریشه در میان توده مردم ایران نیست که جریانات آن برای مردم بیگانه باشد. چه بسیار طرفداران مهندس موسوی بودند که یا خود در بسیج فعالیت داشتند و یا برخی از خانواده آنان در بسیج شهری و دانشجویی عضویت داشتند. استفاده هوشمندانه اما ابزاری سران به اصطلاح«جنبش سبز» از اعضای خانواده های شهیدانی چون «همت» و «باکری» برای تضعیف رقبای سیاسی در نهایت تنها منجر به تولید چند شعار دم دستی شد که ایجاد یک مرزبندی جدید و مبهم میان «بسیجی واقعی» و «بسیجی غیرواقعی» را دنبال می کرد. این یعنی در نگاهی واقعگرایانه ، حقیقتی تحت عنوان «بسیج» در جامعه ایرانی دارای چنان ثبات و مقبولیتی است که نفی اصل آن غیرممکن می نماید. تلاش برای تخریب وجهه بسیج در میان توده مردم تنها زمانی می تواند نتیجه داشته باشد که مضحک و سخیف به نظر نیاید.این ادعا که بسیجیان با گرفتن پول به شکار زنان و دختران سبز می پردازند و آن ها را در پارکینگ خانه هایشان زندانی می کنند،قطعا برای لس آنجلس نشینان قابل قبول است اما در ایران و خصوصا خارج از تهران، مایه خنده مرغ پخته است و البته اوهام شمال تهرانی ها را غلیظ ترمی کند.   بزرگ ترین ویژگی ورود به چنین فضایی برای جماعت سبز ، از خاصیت انداختن آن است. سر دادن شعار « نه غزه، نه لبنان» در روز قدس طلیعه چنین سقوط آزادی بود و ادعای «پول دادن به بسیجیان برای شکار سبزها » را می توان جواز دفن «اپوزیسیون جدید » به شمار آورد.

درست به همین دلایل است که در ابتدای این نوشته عرض کردم مشاهده چنین مطالبی باعث دلگرمی است زیرا نشان می دهد هیچ خطر جدی و نگران کننده ای جمهوری اسلامی را تهدید نمی کند. دشمنان این نظام هنوز در خیالبافی سیر می کنند و هیچ تلاشی برای شناخت حقیقت این نظام از خود نشان نمی دهند و مخالفان جدید هم در همان باتلاقی افتاده اند که سلطنت طلبان و گروهک ها افتادند و به جای رشد و بلوغ سیاسی و اجتماعی ، هنوز در بند پوشک و شیر خشکشان هستند. چنین اپوزیسونی نه تنها آبی را در داخل کشور گرم نمی کند بلکه دشمنان خارجی را هم در ارزیابی صحیح از وقایع ایران ، به اشتباهات هولناک می اندازد ، یعنی همان بلایی که اپوزیسیون سنتی بر سر دشمنان خارجی جمهوری اسلامی آورد( و البته از این بابت شایسته تقدیر هستند).

در آخر هم باید اظهار تاسف کنم که بهترین شانس جمهوری اسلامی برای دستیابی به اپوزیسیون همشان خود ، از دست رفت و باید در انتظار فرصت های تاریخی دیگر بماند.   

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 3:37  توسط حميدرضا زين الدين  | 

«سبزی خوردن» ها ! بشتابید! بشتابید!

آقایان و خانم های «سبزی خوردن» !

تا «16 آذر »  ، یک ماه و سه روز وقت دارید که خودتان را با تبلیغات اینترنتی و ماهواره ای خفه کنید تا یک بار دیگر اسباب «پوزخنده تاریخ» را فراهم نمایید.


حضرات «سبز لجنی» !

تا «16 آذر » ،  یک ماه و سه روز وقت دارید که بیانیه شماره 15 تا هزار صادر کنید و برای عالم و آدم شاخ و شانه بکشید تا یک بار دیگر اسباب «تحمیق سیاسی» آن طرف آبی ها را فراهم کنید.

موج سبز میلیونی شما در 13خرداد 1388 لرزه بر اندام همه انقلابیون و اصولگرایان افکند. با تکرار حماسه ی سبز خودتان در « 16 آذر » نهضت سبزی فروشی را بار دیگر احیا کنید. 

شما را به خدا به ما رحم کنید. ما بدجوری از شما می گرخیم!!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 1:9  توسط حميدرضا زين الدين  | 

خط این است که مرگ بر آمریکا فراموش بشود

در این چند رور باقی مانده به 13 آبان ، در وبلاگ بر و بچه های اهل دل ، جمله ای از امام نقل شده در رابطه با جنگ با تفاله های آمریکا. بنده با مراجعه به صحیفه نور ، اصل جمله را پیدا کردم و متوجه شدم دوستان برای رعایت تلخیص ، نکات مهمی از جمله های امام را حذف کرده اند که البته آسیبی به فحوای کلام آن شمشیر خدا وارد نکرده است اما برای اطلاع دوستان متن کامل این چند جمله را درج می کنم:

امام خمینی

نایب الامام «روح الله المصطفوی الخمینی» فرموده اند:

نبايد ما فراموش كنيم كه در جنگ با امريكا هستيم. ما در جنگ با امريكا و تفاله‏هاى امريكا [هستيم‏]، اين تفاله‏هايى كه قالب زدند خودشان را و ما غفلت كرديم، الآن هم هستند. بايد هر يك از اينها را شناسايى كنيد و به دادگاهها معرفى كنيد، ننشينيد كه باز يك جايى را آتش بزنند. اينها مى‏خواهند خرابى كنند كار ندارند به اين كه كى كشته بشود و كى از بين برود، دشمنى خصوصى هم با هيچ كدام ندارند. خوب، هفتاد و چند نفر از بهترين جوانان ما را كه از بين بردند، اينها با افرادشان يك آشنايى نداشتند، نمى‏شناختند، امّا مى‏خواستند يك شلوغى بشود، يك انفجارى حاصل بشود و مردم از صحنه بيرون بروند و ديدند كه خير، عكس شد مطلب مردم. اين شهادت اسباب اين شد كه همه با هم منسجم بشوند. اين اسباب اين شد كه مشت اين ادعاكن‏ها كه ما براى آزادى و براى كذا مى‏خواهيم زحمت بكشيم و بايد اين ملت آزاد باشد و كذا، مشت اينها باز شد كه اينها از چه سنخ آزادى مى‏خواهند؛ آزادى انفجار! آزادى انفجار اينها مى‏خواهند. اينها مى‏خواستند كه اين منافقين هم آزاد بيايند توى مردم و بعد از يك سال ديگر بسيارى از جوانهاى ما را منحرف كنند آزادانه و بسيارى از كارهايى كه مى‏خواهند مخفيانه انجام بدهند، آزادانه انجام بدهند، براى اينكه، آزادى است! بيجهت نيست كه در آن نطقهاى با اجتماع زياد روز عاشورا سوت مى‏زنند و كف مى‏زنند. امام مظلوم ما به شهادت رسيده، روز شهادت امام مظلوم ما، پاى نطق و سخنرانى يك نفر آدمى كه با آنها دوست است كف مى‏زنند و سوت مى‏كشند و امريكا را از ياد مى‏برند. خط اين بود كه اصلًا امريكا منسى بشود. يك دسته شوروى را طرح مى‏كردند تا امريكا منسى بشود، يك دسته «اللَّه اكبر» را كنار مى‏گذاشتند، سوت مى‏زدند و كف مى‏زدند آن هم روز عاشورا.خط اين بود كه اين قضيه مرگ بر امريكا منسى بشود.
 و لهذا، ديديد كه آن روزى كه اين جوانهاى بيدار عزيزما اين لانه جاسوسى را گرفتند، اين شياطين به دست و پا افتادند. يكى گفت كه اينها خط شيطان هستند  و دنبال اين كردند كه ما الآن اسير امريكا هستيم، نه اينكه نمى‏فهميدند كه نه، اسير امريكا نيستيم، مى‏خواستند كه ما را از استقلال بيرون بياورند و به دامن امريكا بيندازند و قضيه گرفتن اين محل جاسوسخانه ناگوار بود براى آنها، براى اينكه پرونده‏هاى اينها هم ظاهر مى‏شد، پيدا مى‏شد اين پرونده‏ها. اين همه كوشش براى اينكه، اينها را رها كنيد بروند، ما در گرو امريكا هستيم، اينها را بگذاريد بروند. اين جوانهاى عزيز ما كه مى‏گفتند ما در خط اسلام هستيم، مى‏گفتند به آنها كه شما در خط شيطان هستيد، خوف اين بود كه اين پرونده‏ها ظاهر بشود و اين چهره‏هايى كه قالب زدند خودشان را، اين چهره‏ها معلوم بشود كه چه جور اشخاصى بودند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:43  توسط حميدرضا زين الدين  | 

استاد علی اکبر محتشمی پور:

جواب ندارم بدم؛ چون شما نمي‌فهمي!
 
عجب خري هستي!

اگه شعورداشتي مي‌فهميدي!

پنجشنبه شب 23/7/1388 هنگامي كه "علي اكبر محتشمي پور " رئيس كميته صيانت آراء مير حسين موسوي و از سران آشوب‌هاي بعد از انتخابات رياست جمهوري، جهت شركت در كنفرانس سازمان‌هاي مردم نهاد حامي فلسطين كه در سوريه برگزار مي‌شد، به دمشق آمده بود، در حرم حضرت زينب (س) مورد سوال دو خبرنگار ايراني قرار گرفت.                                                                محتشمي‌پور كه شديدا تلاش داشت مردم او را نشناسند و به همين خاطر در صحن حرم، عمامه را از سرش بر مي داشت، با روبه رو شدن با خبرنگاران ايراني، عصباني شد و از پاسخ دادن به سوالات آنان كه در كمال تعجب مي ديدند حامي شعار صهيونيستي "نه غزه، نه لبنان " حاميان موسوي، به عنوان رئيس جمعيت حاميان فلسطين به دمشق آمده است، طفره رفت.

محتشمي‌پور در حالي كه شديدا عصبي شده بود، سعي داشت با متبسم نشان دادن چهره، خود را خون سرد نشان دهد كه اين شگرد با تلاش او براي قاپيدن ضبط خبرنگار، خنثي شد.
خبرنگاران كه خواستار روشن شدن مواضع محتشمي در برابر فلسطين و لبنان بودند، از او خواستند كه بگويد چرا تا چندي پيش فلسطين و لبنان در اولويت اعتقادي امثال او بود ولي امروز، همراه و همگام با همه ضدانقلابيون و از همه بدتر بلندگوهاي رژيم صهيونيستي، به نفي همه آرمان هاي امام خميني (ره) پرداخته است.
اين برخورد محتشمي‌پور نشان گر اين مسئله است كه برخي افراد، براي دست يابي به منافع و مصالح شخصي خود، حاضرند آرمان ها و اعتقاداتي را كه زمان براي آن تا پاي جان مايه گذاشتند، امروز به سادگي قرباني كنند.
لازم به ذكر است كه علي اكبر محتشمي‌پور سفير اسبق ايران در دمشق، مدعي است كه "حزب الله لبنان " را او پايه گذاري كرده و از فعالان عرصه فلسطين نيز مي باشد. وي كه هنوز رئيس جمعيت حاميان فلسطين است، هنگامي كه در دهه 60 از مدافعين سرسخت آرمان هاي لبنان و فلسيطن بود، در توطئه بمب گذاري صهيونيست ها در بسته اي كه براي او فرستاده بودند، در راه آرمان هاي برحق امام خميني (ره) در دفاع از مظلومان فلسطين و لبنان، به شدت مجروح شد كه قطع يك دست از مچ و جراحات بسيار ديگري را براي او به دنبال داشت.
محتشمي‌پور از جمله افرادي است كه آمريكا و صهيونيست ها به دليل ضرباتي كه از حضور او در لبنان و سوريه در دهه 60 خوردند، به شدت از او عصباني هستند و وي از اولين نفرات ليست "سازمان سيا " و "اف.بي.آي " آمريكا براي ربودن يا ترور مي‌باشد.
در هنگامه انتخابات دهم رياست جمهوري، محتشمي‌پور همچون موسوي و كروبي، به سادگي همه آرمان ها و اعتقاداتش را در پاي قدرت فدا كرد و با سر دادن شعار صهيونيستي "نه غزه، نه لبنان، جانم فداي ايران " سعي كرد تا لبخند دشمنان ديرين خود را بطلبد!

متن كامل گفت وگو با علي اكبر محتشمي‌پور:


م ـ حاجي سؤال منو جواب مي‌ديد؟
محتشمي‌پور: اينجا جاي دعا و ...
م ـ حاجي دعا چيه؟ دعا بايد اثر داشته باشه. ما دين رو از شما ياد گرفتيم. انقلاب رو از شما ياد گرفتيم. استكبارستيزي رو از شما ياد گرفتيم، اون‌ وقت طرفداراي شما ميان توي خيابوناي تهران داد مي‌زنن مي‌گن: نه غزه، نه لبنان، جانم فداي ايران. شما هم كه دم از فلسطين مي‌زنين، من نمي‌تونم اين تعارض رو حل كنم.
محتشمي‌پور: جواب ندارم بدم؛ چون شما نمي‌فهمي.
م ـ من نمي‌فهم؟! من جوان جوياي جوابم.
محتشمي‌پور: اگه شعور داشتي مي‌فهميدي.
م ـ با طرفداراتون هم ...
محتشمي‌پور: برو اون ‌ور ...
م ـ من موندم كروبي‌اي كه ...
محتشمي‌پور: برو از كروبي بپرس.
م ـ چه فرقي داره؟ حضرت‌عالي رئيس كميته صيانت از آراي اون بودي! جواب سوال هاي منو كي بايد بده؟ اين گندي كه زديد به مملكت و حيثيتش رفت و ...
محتشمي‌پور: به تو چه ربطي داره؟
م ـ يعني چي چه ربطي داره؟ شما كه توي ايران نيستيد كسي از شما سؤال كنه ...
محتشمي‌پور: تو ايران باهات صحبت مي‌كنم.
م ـ شما اصلا جرات مي‌كني پات رو بذاري ايران؟
محتشمي‌پور: عجب خري هستي! من فردا ايرانم ...
م ـ ا، يعني چي مي‌گي خري؟
محتشمي‌پور: خب معلومه ديگه اين جور كه حرف مي‌زني همينه ديگه ...
م ـ جواب منو نمي‌دي؟
محتشمي‌پور: به تو جواب نمي‌دم.
م ـ آهان... همه‌تون همينيد. اون ميرحسين‌تون هم يك‌بار نيومد مصاحبه كنه به كسي جواب پس بده.
محتشمي‌پور: شما انسان هستي يا نيستي؟
م ـ من خبرنگارم، دنبال جواب سوالم مي‌گردم. الان هم دارم صدات رو ضبط مي‌كنم. چهار روز ديگه مي‌ذارم روي سايت. درست حرف بزن، شما يك‌ زماني وزير كشور بودي.
د: حاج‌آقا جلوي موج سبزي‌ها هم همين جوري صحبت مي‌كني؟ بهشون مي‌گي خريد؟ شما كه به مخالف خودت مي‌گي خري، نمي‌فهمي؟
م ـ هم عكست رو گرفتم، هم صدات رو ضبط كردم. بايد مردم بفهمند با يك سوال‌ كننده چطور حرف مي‌زنيد.
محتشمي‌پور: هر كاري مي‌خواي بكني بكن.
د: حاج آقا امام را ارزان فروختي به موسوي و كروبي ...
محتشمي‌پور: شما كه بلديد از اين كارها بكنيد. بريد بكنيد.
د: از دستت خجالت بكش حاج‌آقا، دستت رو براي چي دادي؟ براي كروبي دادي؟ براي زندان زنان كروبي دادي؟
محتشمي‌پور: شماها كه مي‌تونيد همه كاري بكنيد.
د: شما كه بدتر از همه هر كاري مي‌تونيد بكنيد. خداي اين كارهاييد.
محتشمي‌پور: من حرفي ندارم با شما بزنم.
م ـ ما حرف داريم با شما.
محتشمي‌پور: بزنيد. شما كه داريد، روزنامه داريد، تلويزيون داريد.
م ـ شما هم ...
محتشمي‌پور: اينترنت داريد...
م ـ اينترنت كه مال ارباب‌هاي شماست. مال يو اس‌ آ ست.
د: مگه شما نداشتيد؟ مگه شما گوگوش رو، اكبر گنجي رو نداريد. از اين گنده‌تر مي‌خواييد؟ اون ها كه دارن حرف‌هاي شما رو مي‌زنن. الان شما امامتون شده گوگوش. مگه نشده حاج آقا؟ شما همه افتخارتون به اينه كه گوگوش اومده سبز مي‌پوشه. همه عشق آقاي موسوي مگه اين نيست؟
محتشمي‌پور: شما كه اين‌ جور متهم مي‌كنيد ...
د: متهم نمي‌كنيم. خودتون مي‌گيد. شما از زندان زنان كروبي خبر نداري؟ ...
محتشمي‌پور: شما هي فحش مي‌ديد ...
م ـ ما كي فحش داديم. شما به من گفتي خر. من به شما گفتم سوال دارم دنبال جواب سوالم هستم.
محتشمي‌پور: مگه شما آزاد نيستي كه سوال كني؟
م ـ مگه شما دستت رو براي لبنان ندادي؟
محتشمي‌پور: به شما چه ربطي داره دستم رو براي چي دادم؟
م ـ نه غزه نه لبنان يعني چي؟ شما به ما ياد داد داديد استكبار ستيزي رو.
محتشمي‌پور: من هر كاري كردم به خاطر خدا كردم.
م ـ به خاطر خدا هم خلافش رو انجام مي‌ديد؟
(در اين زمان محتشمي پور با عصبانيت دست انداخت تا ضبط صوت را از خبرنگار بقاپد.)
م ـ ا. حاجي اين يه دونه كه نيست كه ماها معمولا چند تا از اينها داريم. ركوردر من رو هم كه بشكني چيزي عوض نمي‌شه ...
د: شما با سعيد حجاريان و خسرو تهراني چه فرقي داري؟ از خون رجايي گذشتيد به خاطر خسرو تهراني؟
م ـ ببين ... اين مردمي كه اومدن اين جا براي زيارت، يك نفرشون سبزي نيستن. خدا شاهده اگر داد بزنم كه اين رئيس كميته صيانت از آراي كروبي و موسويه، تيكه بزرگه‌ات گوشته. اين جوري هستن مردم. طرفداراي شما توي شمال تهران دارن الواط بازي درميارن.
د: دينت رو مجاني فروختي حاج‌ آقا ... برو عاقبتت رو خدا به‌ خير كنه.
(در اين زمان محتشمي پور با عصبانيت راهش را كشيد و به طرف بيرون حرم رفت و همراه با ميزبانان پاكستاني اش سوار بر ماشين مدل بالايي شد و رفت.)
+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:51  توسط حميدرضا زين الدين  | 

ناز نفست جناب «قزوه»

جوحی به حج واجب ماه رجب رسید                                                       همراه شیخنا که به درک رطب رسید

می خواست تا شراب طهوری دهد به ما
جوشید آنقدر که به آب عنب رسید

صبحی به منبر آمد و فرمود باک نیست
گر واجبات رفت به ما مستحب رسید

از نو صلا زدند که ما را وجب کنند
از رأی‌ها به شیخ همان یک وجب رسید

مشت و وجب برای همین آفریده شد
بی آنکه انتخاب شود منتخب رسید!

جمعی وضو نکرده دویدند در صفوف
آخر نماز جمعه نخواندند و شب رسید

صفین و نهروان و جمل نوش جانشان
این کوفیان که مِهر علی شان به سب رسید

هر کس که دم زد از ادب مرد، حرف بود
هر کس که فحش داد به فیض ادب رسید

بعد از سه ماه شعبده رنگ و ننگ و زنگ
آیینه شکسته شان از حلب رسید

شکر خدا که عابد و زاهد به هم شدند
این از جلو در آمد و آن از عقب رسید

دنبال کرسی اند بر این سنگ آسیا
دندان کرم خورده شان تا عصب رسید

با غرب و شرق مسخره بازان یکی شدند
نوبت به ریشخند سران عرب رسید

گوساله های سامری از طور آمدند
با سبز اشتری که بر آن بولهب رسید

چیزی نبود حاصل شان از هجوم وهم
جز مشت ریسمان که به کام حطب رسید

خاموشی ام مبین که در این آتش نفاق
روحم به چشم آمد و جانم به لب رسید


سروده: علی رضا قزوه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 8:9  توسط حميدرضا زين الدين  | 

تنها یک شاعر می تواند این گونه زیبا به توصیف یک موقعیت بپردازد.

فتبارک الله برادر


«کرکس» نشد «طوطی» اگر پرهای خود رنگی کند


راهی ندارد این «دغل» در حلقه ی «طاووس»ها

 

ای «سبز» من «قدیس» من ، زیباترین تندیس من


وا می کنم روزی تو را از دست «بی ناموسها»


متن کامل شعر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 3:11  توسط حميدرضا زين الدين  | 

فرياد شهادت طلبي مير حسين موسوي از حلقوم صهيونيست ها

آن چه مشاهده مي كنيد، صفحه اول روزنامه اسراييلي هاآرتص مورخه 21ژوئن2009(31خرداد 1388) مي باشد.
اين روزنامه، قديمي ترين جريده اسراييلي است كه از سال 1919 در فلسطين منتشر مي شود. گرچه اين روزنامه متعلق به خانواده «شوكن»(فرزندان يهودي آلماني تبار«سلمان شوكن») مي باشد اما پس از تشكيل دولت مجعول يهودي از در اراضي فلسطيني، وزارت جنگ اسراييل اصلي ترين سهامدار آن مي باشد، به گونه اي كه آن را ارگان وزارت جنگ دولت يهودي به شمار مي آورند.
اين روزنامه به دو زبان انگليسي و عبري منتشر مي شود و گرچه نسبت به ساير رقباي مطبوعاتي اش تيراژ قابل توجهي ندارد اما به دليل موقعيت خاص آن ، به عنوان سخنگوي دولت اسراييل مورد توجه جدي قرار دارد.
اين روزنامه از ابتداي ناآرامي هاي تهران، پوشش خبري خاصي را به اين وقايع مي داد و معمولا تيتر اولش را به اين جريانات اختصاص داده است.
تيتر اول اين شماره روزنامه هاآرتص هم خواندني است.

به تلفظ عبري اين عبارت نوشته شده است:

هامومت به ايران مخريفوت موسوي:موكن لحقاريت ات عوتصمي لموعز هامترا


معني اين عبارت عبري (تيتر اول روزنامه هاآرتص در عكس بالا) از اين قرار است:

موسوي در واكنش به خشونت هاي ايران:

آماده شهادت در كنار شما در راه رسيدن به هدف هستم

چيزي مشابه اين تيتر در روزنامه اسراييلي «جروزالم پست» هم آمده است كه عكس آن را در زير آورده‌ام:


گرچه سايت هاي وابسته به آقاي ميرحسين موسوي امروز صدور چنين اظهاراتي را از جانب ايشان تكذيب كرده اند اما بيانيه شماره 5 حضرت موسوي چيز زيادي كم از اين رجزخواني ها ندارد و البته يقينا روزنامه ارگان وزارت جنگ اسراييل و ساير بوق هاي اسراييلي ، فردا تكذيبيه جناب موسوي و همقطارانش را منتشر نخواهند كرد. جناب نخست وزير شهادت طلب بايد سرشان را بالا بگيرند كه فرياد شهادت طلبي شان از بلنگوهاي اسراييلي گوش جهان را كرده است.
زهي سعادت و شرف!!!

چنين مرتبت گرانسنگي گواراي وجودش باد...
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 17:54  توسط حميدرضا زين الدين  |